چون مشیت الهی بود که راهی سفری دیگر شوم و بهر کاری به دیاری نهچندان دور از پایتخت بروم، با خود اندیشیدم که این بار مرکبی دیگر گزینم. پیشتر در این قِسم سفرها بر مرکب راهوار یکی از یاران شفیق نشسته و راهی میشدیم. پس این سفر، عزم جزم کردم با مرکبی اتوبوس نام ، راهی شوم. همانکه چرخهای بسیار دارد و ارتفاعی بلند و طویل به طول 3 خودرو.
القصه چمدانی از جنسی بیبدیل ببستم و جامه و ادوات شخصی و آنچه برای 3 روز ماندن در دیار غربت لازم بود در آن نهادم و از بیت بیرون شدم.
هر چند که صبح بود و خورشید تازه از بالای درختان سرک میکشید، اما میفهمیدی که تابستان است و تیغ است که با آفتاب به زمین میبارد. پس راه کج کرده و بر سبیلی که سایه درختان ساخته و پرداخته بود گام نهادم تا نفسها به شماره در نیاید و افزون شدن سالهای عمر هویدا نگردد.
به آن راه اصلی که پای نهادم، بر طریق عادت از کنار نردهها به سرپناهی وارد شده و ایستادم تا اتوبوسی شهری که اینجا بیآرتی میخوانندش از راه رسد. خدای شاهد است که من هم چون شما از معنای این بیآرتی چیزی ندانم! فقط میدانم که راهش باز کردهاند تا در غوغای شهر، چونان ماری سرخ بخزد و مسافران به مقصد رساند.
من نیز در آخرین توقف از آن مار خوش خطوخال پیاده گشته و پای به میدانی نهادم که نام زیبای آزادی بر جبین دارد. به یاد عاشقان این نام، دور میدانش چرخی زدم و دستفروشان و عکاسان نظاره کردم و به کاروانسرایی بزرگ، که امروزه ترمینالش میخوانند، پای نهادم.
آنجا جوانانی بلند بالا پهلو به پهلوی اتوبوسها ایستاده بودند؛ فریاد میزدند و هر یک نام شهری میبردند. از تبریز، اردبیل و قزوین گرفته تا کرمانشاه، سنندج، اهواز و بندر...
من نیز چون دیگران بگشتم؛ همهمان به دنبال نام آن شهر که باید میرفتیم. خدای را سپاس که بیافتم. جوان را گفتم که بلیت از کجای ابتیاع کنم؟ گفتا که نیازی نیست، جهد کن و بالا رو که آماده سفریم. دست بر میلهای گرفتم، یاعلی گویان پای بر پلهها گذاشتم و بر جایی آرام گرفتم.
گرمای خورشید که در آسمان خودنمایی میکرد، نفسهایم به شماره انداخته بود و تشنگی بر من غالب گشته.
چند دقیقهای ماندم تا همان جوان پای به اتوبوس گذاشت؛ چون نامش نمیدانستم دست بلند کردم، آمد، بس مودب بود. پس رنج تشنگی با او در میان گذاشتم. رفت و به طرفهالعینی بازگشت. کوزهای پلاستیکی در دست داشت که آب گوارای درونش را توانستی ببینی.
آب را به سویم گرفت؛ دست دراز کرده و کوزه پلاستیکی گرفتم. درِ آبی رنگش به یک چرخش از بدن جدا شد. کوزه بر دهان گذاشته لاجرعه سر کشیدم.
بر لب تشنه شهید کربلا سلام کردم و به جوان سپاس گفتم. جوان در پاسخ گفت: میشود 500 تومان.
ابتدا نفهمیدم و با تکرار سخن دریافتم باید 500 تومان بابت آن کوزه کوچک بپردازم. چاره نبود. پرداختم.
چند دقیقهای بعد اتوبوس حرکت آغاز کرد و سفر شروع شد. هنوز در شهر خود بودیم که همان جوان با جعبهای به میان مسافران شد و هر یک را بستهای به همراه همان کوزه پلاستیکی بداد، اما اینبار به رایگان.
در تعجب شدم و از آن قصه پرسیدم و اینکه اگر من کوزهای آب داشتم پس آن 500 تومان چه بود؟
جوان بخندید و گفت: آن هنگام وقت دادن بین راهی نبود؛ اگر صبر توانستی کرد، این بطری (همان کوزه) به رایگان گرفتی.
این گفت و رفت.
من همچنان در عجب مانده، حرف جوان با خود تکرار کردم و چون چیزی در آن نیافتم، بخندیدم بر این استدلال و چون دستم بر جایی نمیرسید برطبل بیخیالی نواخته و از شیشه بیرون را نظاره کردم.